تبليغاتX
برهوت -
 

من گاهی فکر می کنم و فکر می کنم که فکر کردنم دردی از درد اندیشه می کاهد .چه دردیست درد اندیشیدن. وقتی باران می بارد وقتی شب میشود وقتی که من  من هستم فکر میکنم .من چیستم؟ من چیستم؟ من هیچ چیز نیستم مگر اندیشه ... من نمی توانم جرم یا ذره باشم من نمی توانم دست و پا و بدن باشم من نمی توانم هیچ چیزی باشم جز اندیشه ....من دستان سقراط را در دستم می فشارم و با صدایی بلندتر از رعد آسمان از حنجره ی دکارت این جمله را فریاد می زنم   " من می اندیشم پس هستم" .

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 17:15 توسط پیرمرد خنزر پنزری |