یک داستان کوتاه دیگه براتون میذارم ...
امید وارم لذت ببرید ... نظرتون رو هم بنویسید البته اگه دوست داشتین...
"اين هم سوميش" ... صداي سه تا دختر كه توي يه ماشين شاسي بلند مشكي نشته بودند بلند شد . ساعت پنج و نيم بعد از ظهر بود ولي ابرهايي كه توي آسمون جا خشك كرده بودند ساعت و بيشتر از اين نشون مي دادند . يك ابر خيلي بزرگ هم جلوي خورشيد رو گرفته بود ، شبيه يه راكت بود كه كناره هاش روشنتر از مركزش نشون مي داد .گام بعدي رو برداشت " چهار ، پنج ...هفت " سرش رو بالا گرفت به پشتش نگاه كرد ، يك خيابون بلند و ساكت با چند خونه ي ئيلايي قشنگ كه تقريبا" همشون داراي رنگ غالب نارنجي و سقفهاي قهوه اي بودند ، نرده هايي آهني سياهرنگ كه داراي نقش و نگارهاي مختلف بود محوطه ي ويلاها رو از خيابون جدا مي كرد .سنگفرش پياده رو قشنگ ومرتب و تقريبا" يكدست بود و تقريبا" هر ده متر يك درخت كاج ريشه هاش رو توي دل سنگفرش پياده رو جا كرده بود. " هشت ، نه، ... پانزده " عرق زيادي كرده بود ولي هنوز خيلي مونده بود تا شصت وپنج . "شانزده ، هفده ، ... " قدم سي ام رو كه برداشت تموم پيرهنش خيس عرق شده بود يك ركابي سفيد با يك نقش يك عقاب كه با نخ طلايي رنگي تزئين شده بود و يك شلوارك سياه كه زير جيب سمت چپش شماره هشتادو هشت نقش بسته بود. يك خانوم ميانسال به همراه يك دخترك پنج شش ساله با موهاي مشكي بلند و پيرهن صورتي رنگ از كنارش رد شدند و خسته نباشيد گفتند او هم نفس نفس زنان جواب داد " ممنون ". پلكهاي چشمش رو به هم نزديك كرد وبا چشمان باريك شده به ادامه راه نگاه كرد يك نفس عميق كشيد "سي و يك ، سي و دو ، ... پنجاه وپنج "صداي پارس سگ قهوه اي رنگي كه به همراه چند تا پسر بچه داشت از اونجا رد مي شد بلند شد وبا كشيده شدن قلاده بوسيله پسرك مو بور خيلي سريع ساكت شد ، از اونطرف خيابون دو تا دوچرخه سوار خيلي سريع رد شدند "پنجاه و شش ، پنجاه و هفت ،...واين هم آخريش شصت وپنج ". شصت و پنجمين قدم رو كه برداشت به يك تير چراغ برق رسيده بود،نگاهش رو صدو هشتاد درجه برگردوند و دوباره همين كار رو از سمت چپ انجام داد . ساعت هفت بعد از ظهر بودو حالا غروب خورشيد از كناره اون ابر بزرگ نمايان شده بود ، به سمت ويلچري كه كنار تير چراع برق بود ، رفت ،خودش رو روي اون ولو كرد ، قفلش رو باز كرد و بادستهاش دسته ي سياه ويلچر رو گرفت و حركت كرد .
زندگی قصه ای است که دیوانه ایی روایتش می کند پر از خشم و خروش وهیچ معنایی ندارد.


