تبليغاتX
برهوت
مرا احاطه کردند ...

 

    در قلمرو اشتباه  دویدن تا اوج اشتباه است ...

انتها روشن تر از افق ناپیدا در زمینه صبح بود.    کاش کبوتر صدای مرغابی را فراموش نمی کرد ...

 

  از ستاره حرفهای مشکوک را پرسید  جواب نامعلوم در مسئله اول پنهان شده بود ...

              دیگر جوابی برای آخرین حرف نمانده بود ...

  تمام کاغذها را تکه پاره کرد ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 11:45 توسط پیرمرد خنزر پنزری |


 اسیر سه حرف از ابتدا تا ابدیت بودم .

 

 کاش آنروزها بیشتر هوا ابری بود ...

                      لک لک ها ابر ها را دوست ندارند ...

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 15:26 توسط پیرمرد خنزر پنزری |