تبليغاتX
برهوت
از انتها تا ابتدا ... از ابتدا تا انتها

 

از انتها تا ابتدا ختم شدم به اولین ماتم ...  مرا به جرم طغیان در به در آشیانه کردند ....

   می خواهم بدزدم راز را از بیراهه تا او ...  فریاد بزنم  .

             این روزها  مرا با خدا اشتباهی می گیرند ...

   عقده ها به مقبره هشت گوش عقده شدند  ... معنا همین دو کلمه نیست  .

  تک ستاره هم خودش را فروخت  ... سیزده      التماس را به وجود آورد .

مرا قربانی انتظار به ابدیت فرا خواند ...  مجهول یا جهل ؟؟؟

  از ابتدا اشتباها مرا به وجود آورد و اشتباها مرا به اینجا آوردند و اشتباها مرا اعدام هویت کردند ...

 

ازابتدا تا انتها ... ازانتها تا ابدا ... مسئله  با سه سوال درگیر ...

 

فرقی نمی کند  قصه چیز دیگر بود ...

  

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:28 توسط پیرمرد خنزر پنزری |


    آری تو راست می گویی

 

     در بیراهه های زندگی فقط مجسمه ایی به جای مانده بود که سر از زمین به دریا برده بود و می خواست سایه ی ماه را ببوسد

    سایه ... بزرگ مثله خورشید و پهن مثل زمین و ماورا مثله خودش ...

 

   این چند ثانیه یا چند قرن را هنوز فراموش نکرده  و می خواهد تکرار کند سه واژه را تا بتواند باز هم همان شود که بود نه آن شود که هست ... تاسف فرار می کرد از ذهن رهگذران کوچه ی خود ساخته و همه به هم لبخند زدند که آری تو راست می گویی...

+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 11:52 توسط پیرمرد خنزر پنزری |