این هفته چی بگم . حرف بزنم یا لب . نمی دونم مثه یه مترسک شدم که بود و نبودم حتی واسه کلاغ ها هم فرقی نمی کنه ...
تصویر روبه روم فقط یه آسمونه که بعضی وقتا برام گریه می کنه بعضی وقتا هم به هم چشمک ...
ولی ... چشمک به چی چشمک به کی . دلم می خواد انقدر پا بزنم تا به اون جزیره برسم ولی نه بادبون ها شکستن ...
شب سختی بود ...
شب هفت پیر مرد ۶ ژوئن ۱۹۹۶ بی فروغ تموم شد و هفتاد روز بعد صلیب روی قبر شکست ...
تابوت روی دوشم . سنگینتر از قبلی ... انگار من هم همراش ...
دومین بار بود ... ولی احساس قشنگی داشت ... فکر اجتهاد برای سه پیر ...
از گوشه ی درخت ... پا روی زمین ... سر در هوا ... مثه سگ لخت زاده شده بود ...
مثلث تشکیل شد ... او سومین نقطه ی مثلث بود .
به نام خدای جهان آفرین پدید آور جان و خوان و زمین
که داد و فغان از زمین و زمان چو ناله بر آمد چو تیر از کمان
که نام زمانه دگرگون شدست کمانگیر خوش نام مدفون شدست
همی خواهم از مرد مردان سرشت چه کس متن این سرنوشت را نوشت
در این بی کسی بی هویت شدم شکاری به دست طبیعت شدم
دروغ بزرگی نمایان شدست عرب نام دریای ایران شدست
نشسته غباری براین تار و پود به جز نام ایران که نامی نبود
نوشته تمدن بر این سرزمین کوروش زنده است ...نام ایران ببین
که پیر مغان را به شورا بریم دگر باره نام اهورا بریم
این نامه نا نوشته درد آلود از جانب این زمانه ننگین بود
این راز که فقر مرد می سازد انگار برای سازش و تمکین بود
انگار که این مسئله هایم حل شد خورشید و زمین و آسمان رنگین بود
از قسمت من تمام احساس و هوس این جام جهان نمای ما کم بین بود
باران سیاه از آسمان می بارید انگار خدای آسمان بی دین بود


