یه مدته زدم تو کار داستان و رمان ( دو ماهی می شه ) به همین خاطر طبع ادبی ما هم از شعر به سمت داستان تغییر کرد (البته اگه طبع ادبی باشه )... خلاصه براتون یه داستان مینیمال که توی ماه اخیر نوشتم میذارم ...امیدوارم لذت ببرین ...
يك كت و دامن مشكي پوشيده بود موهاي سياهش هم خيلي قشنگ و مرتب روي شونه هاش قرارگرفته بودهيچ آرايشي نكرده بود ولي ... ولي بين همه مشخص بود ... گل رو روي تابوت انداختو اولين مشت خاك رو هم به تابوت فرد هديه داد ... فرد تموم زندگيش بود لا اقل توي اون لحظه فكر مي كرد كه خيلي دوسش داره ...يك سال بود كه با هم آشنا شده بودن و دو ماه پيش هم با هم ازدواج كرده بودند ، مراسم ازدواج توي يك كليساي قديمي در يك روز آفتابي و معمولي ساعت ده صبح انجام شده بود ، جمعيت زيادي نبودند ، برادر فرد و برادر زنش و دوست سارا .رود خانه ي زلال هلينس كه با چمن محوطه ي كليساي سنت گنس هارموني خاصي رو زمزمه مي كرد همه چيز رو براي يك روز به ياد موندني و فقط به ياد موندني آماده مي كرد ." من شما دو نفر را زن و شوهر اعلام مي كنم " صداي ضعيف پدرژان با طنين عجيبي در گوش سارا تكرار مي شد .نگاهش به چشمان فرد گره خورد حدود پنج اينچ از سارا بلند تر بود ، كت و شلوار سياه با پيرهن سفيد رنگ و يك كروات زرد رنگ اونو از هميشه خواستني تر كرده بود .دستهاي سارا روي موهاي كوتاه فرد كشيده شد و فرد سارا را در آغوش كشيد تا مهر تائيدي به زمزمه پدر بزند.اليكا اولين كسي بود كه به سارا تبريك گفت ، موهاي طلايي رنگش را بالاي سرش بافته بود كت و دامن كرم رنگ با حاشيه طلايي داشت با يك كفش پاشنه بلند كه به نظر مي رسيد راه رفتن با اون سخت بتشه ولي اليكا با مهارت خاصي قدم برمي داشت و خودش رو به سارا رسوند " مبارك باشه عزيزم "سپس لبهايش رو كه با دقت خاص قرمز كرده بود به صورت سفيد سارا چسباند بعد از چند ثانيه هر دو زدند زير خنده و به هم چشمك انداختن . مايك و ژوزفين هم با متانت و متشخصانه به آن دو تبريك گفتند . مايك شباهت زيادي به فرد نداشت ، سه سال ازش بزرگتر بود موهاي زرد رنگ داشت ، كمي كوتاه قد تر بود و با ژوزفين تناسب خاصي داشت طوري كه همه فكر مي كردند كه اين دوتا برادر خواهر هستند .دسته اي از كبوتر هاي سفيد با بلند شدن صداي سوت قطار لندن_ ليدز به هوا برخاستند . نگاه فرد به كاجهاي بلند اطراف كليسا افتادكه سعي مي كردند جلوي اشعه هاي تيز آفتاب را بگيرند ولي خورشيد با سماجت خاصي از هر روزنه اي نفوذ مي كرد تا زمزمه ي زنگي را براي زمين فرياد بزند." كاش مي شد مثله خورشيد بود".
تابوت
شب را به سیاهی پیوند می زنم
عشق را با تباهی ...
زمان را از زمین می نگرم !
گذشت را به خاطرات می سپارم خودم را به خاطره
دلم می گیرد از انتخاب غروب
ولی چاره چیست در تار عنکبوت...
تلافی سقوط با طاعون
هراز چند گاهی مرا می آزرند دیگران
اتلاف می شوم در اعتنا
قانون مرا می طلبدچون تابوت
ولی چاره چیست در تار عنکبوت ...
شعری که براتون گذاشتم یک توضیحاتی نیاز داره :
۱.این شعر از دوبخش تشکیل شده .
۲.دو قسمت هیچ گونه ارتباط معنایی با هم ندارند .
۳.بخشدوم بارنگ قرمز مشخص شده.
۴.شعراول ...... در مورد دغدغه های فکری شاعر ( همانند شعرهای قبلی ) و شعر دوم ...... یک موضوع عاشقانه است .... در پایان این دو شعر با هم پیوند می خورند....
امیدوارم تونسته باشم لذت واژه ها و تفکر خودم رو درست بیان کرده باشم ... :
امتداد ابهام
چشم در چشم او
دجله در پیش رو
جلاد با نگاهش
حرف...کم یا زیاد
باز فریاد باد
از گفته های درست
معجون دل نوازش
تکرار بی ثباتی
صف در کف نمردن
این اتهام بجا
تا التهاب سکوت
تحقیر در کمانش
خاک زمین و غبار
فاصله تا نهایت
فاصله ی سه نکته
در مارپیچ این راز
این هفت حرف تازه
اسرار بی صدایش
کوچک مثله خورشید
در گوشه ی زمانه
پیدا شده به انکار
ساده ولی مهم بود
اسرار من در این غم
اکراه در زبان و
تالاب منجلابش
در کسوت سیاهی
سایه نماز می خواند
اسم من و تو و او
هر سه قیام کردیم
تا ابتدای آخر
تنها تو مانده بودی
در آخرین بسامد
دستان بی گناهش
تک تک به هم رسیدم
در امتداد ابهام
شاید تو بودی یا من
مرور چند ساله
تشویش در نگاهم
شاید تو بودی یا من
در چهار راه بن بست
بی شک تو می توانی
نا گفته ی کلامش
در قلمرو اشتباه دویدن تا اوج اشتباه است ...
انتها روشن تر از افق ناپیدا در زمینه صبح بود. کاش کبوتر صدای مرغابی را فراموش نمی کرد ...
از ستاره حرفهای مشکوک را پرسید جواب نامعلوم در مسئله اول پنهان شده بود ...
دیگر جوابی برای آخرین حرف نمانده بود ...
تمام کاغذها را تکه پاره کرد ...
کاش آنروزها بیشتر هوا ابری بود ...
لک لک ها ابر ها را دوست ندارند ...
از انتها تا ابتدا ختم شدم به اولین ماتم ... مرا به جرم طغیان در به در آشیانه کردند ....
می خواهم بدزدم راز را از بیراهه تا او ... فریاد بزنم .
این روزها مرا با خدا اشتباهی می گیرند ...
عقده ها به مقبره هشت گوش عقده شدند ... معنا همین دو کلمه نیست .
تک ستاره هم خودش را فروخت ... سیزده التماس را به وجود آورد .
مرا قربانی انتظار به ابدیت فرا خواند ... مجهول یا جهل ؟؟؟
از ابتدا اشتباها مرا به وجود آورد و اشتباها مرا به اینجا آوردند و اشتباها مرا اعدام هویت کردند ...
ازابتدا تا انتها ... ازانتها تا ابدا ... مسئله با سه سوال درگیر ...
فرقی نمی کند قصه چیز دیگر بود ...
در بیراهه های زندگی فقط مجسمه ایی به جای مانده بود که سر از زمین به دریا برده بود و می خواست سایه ی ماه را ببوسد
سایه ... بزرگ مثله خورشید و پهن مثل زمین و ماورا مثله خودش ...
این چند ثانیه یا چند قرن را هنوز فراموش نکرده و می خواهد تکرار کند سه واژه را تا بتواند باز هم همان شود که بود نه آن شود که هست ... تاسف فرار می کرد از ذهن رهگذران کوچه ی خود ساخته و همه به هم لبخند زدند که آری تو راست می گویی...
این هفته چی بگم . حرف بزنم یا لب . نمی دونم مثه یه مترسک شدم که بود و نبودم حتی واسه کلاغ ها هم فرقی نمی کنه ...
تصویر روبه روم فقط یه آسمونه که بعضی وقتا برام گریه می کنه بعضی وقتا هم به هم چشمک ...
ولی ... چشمک به چی چشمک به کی . دلم می خواد انقدر پا بزنم تا به اون جزیره برسم ولی نه بادبون ها شکستن ...
شب سختی بود ...
شب هفت پیر مرد ۶ ژوئن ۱۹۹۶ بی فروغ تموم شد و هفتاد روز بعد صلیب روی قبر شکست ...
تابوت روی دوشم . سنگینتر از قبلی ... انگار من هم همراش ...
دومین بار بود ... ولی احساس قشنگی داشت ... فکر اجتهاد برای سه پیر ...
از گوشه ی درخت ... پا روی زمین ... سر در هوا ... مثه سگ لخت زاده شده بود ...
مثلث تشکیل شد ... او سومین نقطه ی مثلث بود .
به نام خدای جهان آفرین پدید آور جان و خوان و زمین
که داد و فغان از زمین و زمان چو ناله بر آمد چو تیر از کمان
که نام زمانه دگرگون شدست کمانگیر خوش نام مدفون شدست
همی خواهم از مرد مردان سرشت چه کس متن این سرنوشت را نوشت
در این بی کسی بی هویت شدم شکاری به دست طبیعت شدم
دروغ بزرگی نمایان شدست عرب نام دریای ایران شدست
نشسته غباری براین تار و پود به جز نام ایران که نامی نبود
نوشته تمدن بر این سرزمین کوروش زنده است ...نام ایران ببین
که پیر مغان را به شورا بریم دگر باره نام اهورا بریم
این نامه نا نوشته درد آلود از جانب این زمانه ننگین بود
این راز که فقر مرد می سازد انگار برای سازش و تمکین بود
انگار که این مسئله هایم حل شد خورشید و زمین و آسمان رنگین بود
از قسمت من تمام احساس و هوس این جام جهان نمای ما کم بین بود
باران سیاه از آسمان می بارید انگار خدای آسمان بی دین بود


