سلام
... ای وای
کبوتر دیروز آواز کرکس سر داده بود
لبخند گل هویدا شد
ابر بارید
و شاپرک باز هم پلک زد
... من آمدم
بدون سعی
بدون تلاش
بدون اندیشه
...آمدم
ترنم از ذهنم خشکید
و من کویر شدم
خاک شدم
آب از من گریزان
و شکنجه ی تاریخ در من تکرار شد
آب از من گریزان
...من خاک شدم
سیمای تو را خدا آفرید
...آفرینش از ابتدا
تو خلقت دوباره ایی ،زیبا
از تو تا من
از من تا تو
فاصله ایی نیست
و من تو شدم،زیبا
نه زمان وجود دارد و نه مکان ...
ولی فکرم مشغوله که چطور دوتا چیزی که وجود ندارند وجود همدیگه رو اثبات می کنن !!
خدا .........
در زبان فارسی خدا از ترکیب "خود" و "آی" تشکیل شده است. برخی معتقدند به دلیل همین تعریف لغوی اساساً آنچه در فرهنگ ایران آن را خدا میدانند متفاوت با چیزی است که سایر فرهنگها آن را خدا میدانند. در این مورد دیدگاه کارل گوستاو یونگ جالب توجه است که یهوه (نام خدای یهودیان) را موجودی می داند که بکلی در تسلط ضمیر ناخودآگاه خویش است و قدرت مطلق و احاطه او بر تمام دنیا را به ناآگاهی او از خود نسبت میدهد که باعث می شود او هیچ گاه به مانعی در برابر خود برنخورد و ناتوانی برایش بی معنا باشد. از همین رهگذر حضور کیفیات متضاد (مانند ظلم و عدل ) در او توجیه می شود.
من گاهی فکر می کنم و فکر می کنم که فکر کردنم دردی از درد اندیشه می کاهد .چه دردیست درد اندیشیدن. وقتی باران می بارد وقتی شب میشود وقتی که من من هستم فکر میکنم .من چیستم؟ من چیستم؟ من هیچ چیز نیستم مگر اندیشه ... من نمی توانم جرم یا ذره باشم من نمی توانم دست و پا و بدن باشم من نمی توانم هیچ چیزی باشم جز اندیشه ....من دستان سقراط را در دستم می فشارم و با صدایی بلندتر از رعد آسمان از حنجره ی دکارت این جمله را فریاد می زنم " من می اندیشم پس هستم" .
امیدوارم خوشتون بیاد و نظر بدین ....
در ابهام یک واژه ماندم
کسی مرا می بخشد ؟
کسی هست که مرا ببخشد ؟
قله ی کوه را ابر سفیدی گرفته است ...
ـ پشت کوه جنگل سرسبزیست ـ
پشت کوه جنگل سر سبزیست؟
کوهی هست؟
یا اینکه انتظار واژه می سازد؟
یا اینکه بی چاره گی
درماندگی
واژه می سازند؟...
میگویند ستاره ها هم گریه می کنند
اشک ابر را خودم دیدم.........
شاهین تیز پرواز تو دیگر چرا گریه میکنی؟
تو که از دشتها
جنگلها
از آن کوه مه گرفته هم عبور کردی...
تو چرا؟
.
.
.
حقیقت تلخ است
هیچ راه گریزی نیست
انسان محکوم ابدی به رنج
آسمان برای من همه جا همین رنگ است...
یک داستان کوتاه دیگه براتون میذارم ...
امید وارم لذت ببرید ... نظرتون رو هم بنویسید البته اگه دوست داشتین...
"اين هم سوميش" ... صداي سه تا دختر كه توي يه ماشين شاسي بلند مشكي نشته بودند بلند شد . ساعت پنج و نيم بعد از ظهر بود ولي ابرهايي كه توي آسمون جا خشك كرده بودند ساعت و بيشتر از اين نشون مي دادند . يك ابر خيلي بزرگ هم جلوي خورشيد رو گرفته بود ، شبيه يه راكت بود كه كناره هاش روشنتر از مركزش نشون مي داد .گام بعدي رو برداشت " چهار ، پنج ...هفت " سرش رو بالا گرفت به پشتش نگاه كرد ، يك خيابون بلند و ساكت با چند خونه ي ئيلايي قشنگ كه تقريبا" همشون داراي رنگ غالب نارنجي و سقفهاي قهوه اي بودند ، نرده هايي آهني سياهرنگ كه داراي نقش و نگارهاي مختلف بود محوطه ي ويلاها رو از خيابون جدا مي كرد .سنگفرش پياده رو قشنگ ومرتب و تقريبا" يكدست بود و تقريبا" هر ده متر يك درخت كاج ريشه هاش رو توي دل سنگفرش پياده رو جا كرده بود. " هشت ، نه، ... پانزده " عرق زيادي كرده بود ولي هنوز خيلي مونده بود تا شصت وپنج . "شانزده ، هفده ، ... " قدم سي ام رو كه برداشت تموم پيرهنش خيس عرق شده بود يك ركابي سفيد با يك نقش يك عقاب كه با نخ طلايي رنگي تزئين شده بود و يك شلوارك سياه كه زير جيب سمت چپش شماره هشتادو هشت نقش بسته بود. يك خانوم ميانسال به همراه يك دخترك پنج شش ساله با موهاي مشكي بلند و پيرهن صورتي رنگ از كنارش رد شدند و خسته نباشيد گفتند او هم نفس نفس زنان جواب داد " ممنون ". پلكهاي چشمش رو به هم نزديك كرد وبا چشمان باريك شده به ادامه راه نگاه كرد يك نفس عميق كشيد "سي و يك ، سي و دو ، ... پنجاه وپنج "صداي پارس سگ قهوه اي رنگي كه به همراه چند تا پسر بچه داشت از اونجا رد مي شد بلند شد وبا كشيده شدن قلاده بوسيله پسرك مو بور خيلي سريع ساكت شد ، از اونطرف خيابون دو تا دوچرخه سوار خيلي سريع رد شدند "پنجاه و شش ، پنجاه و هفت ،...واين هم آخريش شصت وپنج ". شصت و پنجمين قدم رو كه برداشت به يك تير چراغ برق رسيده بود،نگاهش رو صدو هشتاد درجه برگردوند و دوباره همين كار رو از سمت چپ انجام داد . ساعت هفت بعد از ظهر بودو حالا غروب خورشيد از كناره اون ابر بزرگ نمايان شده بود ، به سمت ويلچري كه كنار تير چراع برق بود ، رفت ،خودش رو روي اون ولو كرد ، قفلش رو باز كرد و بادستهاش دسته ي سياه ويلچر رو گرفت و حركت كرد .
زندگی قصه ای است که دیوانه ایی روایتش می کند پر از خشم و خروش وهیچ معنایی ندارد.
یه مدته زدم تو کار داستان و رمان ( دو ماهی می شه ) به همین خاطر طبع ادبی ما هم از شعر به سمت داستان تغییر کرد (البته اگه طبع ادبی باشه )... خلاصه براتون یه داستان مینیمال که توی ماه اخیر نوشتم میذارم ...امیدوارم لذت ببرین ...
يك كت و دامن مشكي پوشيده بود موهاي سياهش هم خيلي قشنگ و مرتب روي شونه هاش قرارگرفته بودهيچ آرايشي نكرده بود ولي ... ولي بين همه مشخص بود ... گل رو روي تابوت انداختو اولين مشت خاك رو هم به تابوت فرد هديه داد ... فرد تموم زندگيش بود لا اقل توي اون لحظه فكر مي كرد كه خيلي دوسش داره ...يك سال بود كه با هم آشنا شده بودن و دو ماه پيش هم با هم ازدواج كرده بودند ، مراسم ازدواج توي يك كليساي قديمي در يك روز آفتابي و معمولي ساعت ده صبح انجام شده بود ، جمعيت زيادي نبودند ، برادر فرد و برادر زنش و دوست سارا .رود خانه ي زلال هلينس كه با چمن محوطه ي كليساي سنت گنس هارموني خاصي رو زمزمه مي كرد همه چيز رو براي يك روز به ياد موندني و فقط به ياد موندني آماده مي كرد ." من شما دو نفر را زن و شوهر اعلام مي كنم " صداي ضعيف پدرژان با طنين عجيبي در گوش سارا تكرار مي شد .نگاهش به چشمان فرد گره خورد حدود پنج اينچ از سارا بلند تر بود ، كت و شلوار سياه با پيرهن سفيد رنگ و يك كروات زرد رنگ اونو از هميشه خواستني تر كرده بود .دستهاي سارا روي موهاي كوتاه فرد كشيده شد و فرد سارا را در آغوش كشيد تا مهر تائيدي به زمزمه پدر بزند.اليكا اولين كسي بود كه به سارا تبريك گفت ، موهاي طلايي رنگش را بالاي سرش بافته بود كت و دامن كرم رنگ با حاشيه طلايي داشت با يك كفش پاشنه بلند كه به نظر مي رسيد راه رفتن با اون سخت بتشه ولي اليكا با مهارت خاصي قدم برمي داشت و خودش رو به سارا رسوند " مبارك باشه عزيزم "سپس لبهايش رو كه با دقت خاص قرمز كرده بود به صورت سفيد سارا چسباند بعد از چند ثانيه هر دو زدند زير خنده و به هم چشمك انداختن . مايك و ژوزفين هم با متانت و متشخصانه به آن دو تبريك گفتند . مايك شباهت زيادي به فرد نداشت ، سه سال ازش بزرگتر بود موهاي زرد رنگ داشت ، كمي كوتاه قد تر بود و با ژوزفين تناسب خاصي داشت طوري كه همه فكر مي كردند كه اين دوتا برادر خواهر هستند .دسته اي از كبوتر هاي سفيد با بلند شدن صداي سوت قطار لندن_ ليدز به هوا برخاستند . نگاه فرد به كاجهاي بلند اطراف كليسا افتادكه سعي مي كردند جلوي اشعه هاي تيز آفتاب را بگيرند ولي خورشيد با سماجت خاصي از هر روزنه اي نفوذ مي كرد تا زمزمه ي زنگي را براي زمين فرياد بزند." كاش مي شد مثله خورشيد بود".
تابوت
شب را به سیاهی پیوند می زنم
عشق را با تباهی ...
زمان را از زمین می نگرم !
گذشت را به خاطرات می سپارم خودم را به خاطره
دلم می گیرد از انتخاب غروب
ولی چاره چیست در تار عنکبوت...
تلافی سقوط با طاعون
هراز چند گاهی مرا می آزرند دیگران
اتلاف می شوم در اعتنا
قانون مرا می طلبدچون تابوت
ولی چاره چیست در تار عنکبوت ...
شعری که براتون گذاشتم یک توضیحاتی نیاز داره :
۱.این شعر از دوبخش تشکیل شده .
۲.دو قسمت هیچ گونه ارتباط معنایی با هم ندارند .
۳.بخشدوم بارنگ قرمز مشخص شده.
۴.شعراول ...... در مورد دغدغه های فکری شاعر ( همانند شعرهای قبلی ) و شعر دوم ...... یک موضوع عاشقانه است .... در پایان این دو شعر با هم پیوند می خورند....
امیدوارم تونسته باشم لذت واژه ها و تفکر خودم رو درست بیان کرده باشم ... :
امتداد ابهام
چشم در چشم او
دجله در پیش رو
جلاد با نگاهش
حرف...کم یا زیاد
باز فریاد باد
از گفته های درست
معجون دل نوازش
تکرار بی ثباتی
صف در کف نمردن
این اتهام بجا
تا التهاب سکوت
تحقیر در کمانش
خاک زمین و غبار
فاصله تا نهایت
فاصله ی سه نکته
در مارپیچ این راز
این هفت حرف تازه
اسرار بی صدایش
کوچک مثله خورشید
در گوشه ی زمانه
پیدا شده به انکار
ساده ولی مهم بود
اسرار من در این غم
اکراه در زبان و
تالاب منجلابش
در کسوت سیاهی
سایه نماز می خواند
اسم من و تو و او
هر سه قیام کردیم
تا ابتدای آخر
تنها تو مانده بودی
در آخرین بسامد
دستان بی گناهش
تک تک به هم رسیدم
در امتداد ابهام
شاید تو بودی یا من
مرور چند ساله
تشویش در نگاهم
شاید تو بودی یا من
در چهار راه بن بست
بی شک تو می توانی
نا گفته ی کلامش


