تبليغاتX
برهوت
  

توی این روزها که بحث اعتراضات داغ شده مایی که توی خلوت خودمون بودیم رو هم تحریک کرده


چند سال پیش که کتابهای شریعتی رو می خوندم یه مطالبی از اون رو یادداشت می کردم حالا می خوام اونا رو اینجا بذارم ... شما هم ببینین


به نظر شما میر حسین چه شباهتی با علی داره ؟( البته علی یک انسان کامل بود ولی بعضی از ویژگیها میتونه شبیه باشه)





علي مردي است كه 23 سال براي ايمان و ايجاد يك هدف و يك عقيده در جامعه اش مبارزه كزده است – 25 سال تحمل كرده است خودخواهيها و نقشه ها و خود پرستيهاي همگان و هم صفها و هم يارانش را براي وحدت اسلام در برابر دشمن مشترك تحمل نموده و سكوت كرده است و 5 سال بخاطر تحقق عدالت و گرفتن انتقام مظلوم از ظالم و استقرار حق مردم و نابود كردن باطل حكومت كرده است.جامعه اسلامي به يك آتش فكري انقلابي احتياج دارد به " مكتب" و جامعه اسلامي در برابر استعمار به" وحدت" نياز دارد و توده هاي مسلمان در نظام تبعيض به" عدالت " . اين است كه به " علي " احتياج دارد.

عدالت علي :

وقتي مي گوييم عدالت يكي از صفات خداو ند است به اين معني است كه عدالت يكي از اصول اساسي هستي و يكي از اصول اساسي زندگي بشري است و بنا بر اين بايد يكي از اصول اساسي جامعه ما با شد .

اگر به معناي درست عدالتي كه شيعه مي گويد و در اسلام مطرح است راه يابيم و معتقد باشيم كه يكي از صفات خدا است بايد تجلي آنرا در همه كائنات و من جمله در جامعه انساني ببينيم و اگر عدالت را فقط در بحثهاي فلسفي و كلامي و ما وراد الطبيعي بجوييم معنايي مي يابد كه امروزه همه گرفتارش هستيم.

عدالت يكي از صفات ذاتي خداوند است يعني يكي از اصول آفرينش و يكي از خصوصيات جهانبيني ما در عالم- در جامعه بشري-در اجتماع و در همه قرنهاي گذشته و آينده .

بنا بر اين عدا لتي كه شيعه در اسلام به آن معتقد است مانند همه اصوليكه در اسلام طرح مي شود از خدا آغاز شده و تجلي و قلمروش همه آفرينش را منجمله جامعه بشري را فرا مي گيرد.

شيعه معتقد است كه عدالت يك اصل مقدس و عالي است كه بايد به طور طبيعي در جامعه و زندگي بشري تحقق پيدا كند . بنا بر اين اعتقاد به عدالت خداوند يعني اعتقاد به عدالت در همه جا و همه وقت يعني " عدالت خواهي " نه تنها در فلسفه كه در جامعه شناسي هم .امامت نه تنها جز اصول اسلام است بلكه اصل امامت و عدالت است كه اسلام را از اديان قبل از خود مشخص مي كند و اين دو اصل است كه مذهب اسلام را با آن سرعت به ميان توده هاي جوامع قرون هفتم و هشتم و نهم منجمله جامعه ايراني رسوخ مي دهد .

بخاطر عدل و امامت اسلام است كه ايرانيان با آن سرعت به اسلام مي گروند . زيرا توحيد و نبوت و معاد از اصول همه اديان راستين است اما عدل و امامت باين صورت كه دو اصل مشخص و متعهد زندگي بشري است از اصول طرح شده اسلام است و در متن رسالت ويژه پيامبر اسلام قرار دارد .

زندگي امام سراسر عدالت است و علي يعني عدا لت و سرانجام نيز قرباني عدالت خود شد چرا كه آنقدر در عدالت سخت گير بود كه مردم زمانش را تاب تحمل آن نبود پس بجاي آنكه به عدالت علي گردن نهند فرق عدالت را شكستند.از نظر بينش علي خيانت اقتصادي به مردم در اموال اجتماعي حكم قتل دارد . اين يك چيز فقهي است يك چيز اقتصادي حقوقي و اجتماعي است .( در زمان علي ) تساوي مطلق در مصرف و نيز تساوي مطلق در حقوق ( وجود داشت) و افراد در بيت المال ( صندوق دولت ) حقوق داشتند .عدالت را مي توان در جاي جاي زندگي علي ديد :

عدالت علي بقدري سخت و سنگين است كه حتي برادرش عقيل تحمل نمي كند بطوري كه چنين مرد بزرگواري كه از كوچكي با علي و در خانواده پيامبر بود و پسر ابو طالب بزرگوار است در دوره حكومت علي و در گير و دار مبارزه علي و معاويه از پيش علي به پيش معاويه مي رود اينها شوخي نبوده است . علي ميثم خرما فروش را كه خرماهاي خوب و بد را سوا كرده و به دو قيمت مختلف مي فروخت مي بيند و بر آشفته به او مي گويد چرا بندگان خدا را تقسيم مي كني ؟ و با دستهايش خرماهاي خوب وبد را مخلوط مي كند و مي گويد كه همه را به يك قيمت ميانگين بفروش يعني تساوي در مصرف , اساس عدالت در همه مكتبهاي عدالتخواه جهان.

علي در صفين با اسلامي مي جنگد كه عدالت را از آن حذف كرده اندمي جنگد تا عدالت را به آن باز گرداند .

علي در جواب كسي كه گفته بود آيا در جمل با عايشه ام المومنون مي جنگي ؟ گفت : تو حق را به مرد مي سنجي يا مرد را به حق " ؟ يعني حقيقت را از روي شخصيتها تشخيص مي دهي يا شخصيتها را از روي حقيقت ؟ كه در مورد اين عبارت دكتر طه حسين مي گويد: در زبان بشر از وقتي كه سخن گفتن پديد آمده است جمله اي به اين عظمت بوجود نيامده است.

حضرت علي هدف پذيرش حكومت خود را اجراي عدالت عنوان مي كند چنانكه مي فرمايد: من از اين حكومت بر شما بيزارم اما فكر كرده ام كه اين قدرت را بدست گيرم شايد بتوانم حقي را از اين حقها يي كه به زانو افتاده بر پاي دارم و يا باطلي را از اين باطلهايي كه به پاي ايستاده از پاي در اندازم . اين اعلام فصل سوم زندگي غلي است .

امام خواسته است در ضمن سخنان خود مردمش را به آنچنان شيوه عدالت دنيوي مورد پسندي آگاه گرداندكه از طغيان باز مي دارد آرامش مي پراكند زندگي انساني ارجمندي فراهم مي سازد نيروها در سايه آن متوازن مي گردند - تناقضات متعادل مي شوند وبالاخره نزديك با دور همگان با گزيدگان نژادگان با بي نژادان همچون هنگامي كه در پيشگاه خداوند يكسان بودند يكسان و برابر مي شوند .

عدالتي با اين فرا گيرندگي بي كران و امكانات وسيع بيگمان شايستگي دارد كه بشريت را از تسلط ستم در زندگي خصوصي و اجتماعي شخص بر روي زمين آزاد سازد.

 

جرج جرداق مي گويد : " كجا هستند نويسندگان حقوق بشر تا حقوق بشر را در عمل بفهمند نه در سخنراني و خطبه و مراسم و سازمان ملل و يو نسكو كه همه دروغند".

 

زهد و عبادت علي :

( علي ) مظهر عبادت خلوت و تنهايي در اوجي است كه سلسله هاي عرفاني و سلسله هاي رياضت كش تصوف و همچنين اقطابي كه همه زندگيشان را در رياضت و عبادت خلاصه كرده اند قهرمان- مظهر و سمبلشان علي است .

اين يك بعد ديگر است بعدي است كه ضد مردي است كه شمشير مي زند ضد مردي است كه در سياست مبارزه مي كند ضد مردي است كه به زيباترين امكاني كه در زبان است سخن مي گويد و به عميق ترين انديشه حكيمانه مي انديشد : رياضت تنهايي و عبادت. شما حالات او را در گوشه هائيكه با خداوند خلوت كرده و در معراجهاي روحاني . روحي اي كه داشته و هر كس به اندازه شعورو احساس خودش مي تواند حدس بزند كه چه داشته- شنيده ايد و در كنار همه اين مسائل كسي را كه شب و روزش را در جنگ و جهاد و مبارزه در كمكش در انديشيدن در نوشتن- در صحنه و در مسئوليت روزمره اجتماعي است- يك پدر و همسر در حد انساني است كه گويي براي خانواده ساخته شده است. علي بهر حال همسر فاطمه است و بچه هايي كه تربيت كرده معلوم است كه چه كساني هستند: كساني هستند كه هركدامشان يكي از ابعاد علي هستند در اوج مطلقش بشكل امام نمونه اعلي متعال و ايده آل : زينب حسين و حسن .

زهد علي يك زهد انقلابي است زهدي است كه ما نمي شناسيم ما يا آدم برخوردار فاسدپرخور حريص رامي شناسيم يا آدم زاهد را آدمي كه فقط زاهد است . براي اينكه زا هد است . آدمي كه خودش را در دنيا از پول و نان و لذت و چيزهاي مشروع هم محروم مي كند اما براي چه؟ براي اينكه همه اين چيز ها را فقط خودش در آخرت بدست آورد ! خوب براي مردم چي؟ هيچ اين اصلا" به كار مردم مربوط نيست ! اينجا كم غذا مي خورد براي اينكه آنجا بيشتر بخورد ! خوب پس ما چي ؟ هيچ اصلا" ربطي به جامعه ندارد معاملهاي است كه خودش با تقدير خودش كرده است اصلا" مال دنيا را بد مي داند لذت را بد مي داند ثروت را بد مي داند و بيكاره هم هست ! اين زاهد است . اما زهد علي يك زهد انقلابي است . زهد انقلابي يعني چه ؟ زهد علي عبارت است از تحمل فقر براي مبارزه با فقر تحمل گرسنگي براي مبارزه با گرسنگي صر فنظر كردن از نان خويش براي بدست آوردن نان مردم و همچنين از نظر زندگي فردي هر چه بيشتر سبكبار بودن بي نيازبودن و به ناني و نمكي سير شدن و خود و خانواده را سير كردن تا در مبارزه براي سير كردن مردم گرسنه زمان خودش هيچ گونه سنگيني بار زندگي فردي نداشته باشد . اين زهد براي مبارزه با كار روشنفكراني است كه با قسط و قرض و قرض و قسط در همان سال اول و دوم اخته مي شوند.و نيز يراي سبكبار ماندن و براي اينست كه درراه تامين اقتصاد مردم - عدالت مردم نان مردم و برخورداري مردم آدم هيچ چيز نداشته باشد و براي حفظ آن محافظه كاري كند.

اين است زهد و قناعت : بيمه كننده انسان بودن انسان و بيمه كننده انسان مسئول و مجاهد در راه مسئو ليت و جهادش.

تنهايي علي :

آنچه كه تا كنون شايد آنچنان كه بايد درباره او ( علي ) طرح نشده مسئله تنهايي علي است.

اريك فروم مي گويد :" تنهايي زائيده عشق است و بيگا نگي " راست است !

كسي كه به يك معبود بيك معشوق عشق مي ورزد با همه چهره هاي ديگر بيگانه مي شود و جز در آرزوي او نيست . خود به خود وقتي كه او نيست تنها مي ماند و كسي كه با افراد و اشيائ و اجزا پيرامونش بيگانه است متجانس نيست و با آنها تفاهمي ندارد تنها مي ماند احساس تنهايي مي كند . انسان بميزاني كه به مرحله انسان بودن نزديكتر مي شود احساس تنهايي بيشتري مي كند .

مي بينيم كه انسانهايي كه عميقترند - اشخاصي كه داراي روح بر جسته تر و ممتاز تر هستند از آنچه كه توده مردم هوس روزمره شان است و لذت عمو ميشان بيشتر رنج مي برند و يا مي بينيم كساني را كه به ميزاني كه روح در آنها اوج مي گيرد و انديشه متعالي پيدا ميكند از جامعه و زمان فاصله مي گيرند و در زمان تنها مي مانند .

يكي از عواملي كه انسان را در جامعه اش تنها مي گذارد بيگانه بودن او است با آنچه كه همه مردم مي شناسند تشنه ماندن او است در كنار جويبارهايي كه مردم از آن مي آشامند و لذت مي برند گرسنه ماندن او است بر سر سفره اي كه همه از آن خوب مي خورند و سير مي شوند .

آنهمه ياران آنهمه همرزمان آنهمه نشست و برخاست ها با اصحاب پيغمبر هيچكدام براي علي تفاهمي بوجود نياورده است : در سطح هيچكدام از آنها نيست . مي خواهد دردش را بگويد حرفش را بزند گوشي نيست دلي نيست تجانسي نيست .

رنج بزرگ يك انسان اين است كه عظمت او و شخصيت او در قالب فكر هاي كوتاه و در برابر نگاههاي پست و پليد و احساس او در روحهاي بسيار آلوده و اندك و تنگ قرار بگيرد. چنين روحي در جنان حالي هميشه هرا سناك است كه اين نگاهها اين فهمها و اين روحها او را ببينند بفهمد و بشناسند .

بقول يكي از نويسندگان : "روزها شير نمي نالد " !

در برابر نگاه روباهها در برابر نگاه گرگها و در برابر نگاه جانوران شير نمي نالد . سكوت و وقار و عظمت خويش را بر سر شكنجه آميز ترين دردها حفظ مي كند .اما تنها در شبها است كه شير مي گريد : نيمه شب بطرف نخلستان ميرود آنجا هيچكس نيست مردم راحت آرميده اند هيچ دردي آنها را در شب بيدار نگه نداشته است و اين مرد تنها كه بر روي زمين خودش را تنها مي يابد با اين زمين و آسمان بيگانه است و فقط رسالت و وظيفه اش او را با اين جامعه و اين شهر پيوند داده پيوند روزمره و همه روزه .

ولي وقتي كه به خودش بر مي گردد مي بيند كه تنها است . به نخلستان ميرود و هراسان است كه كسي او را در آن حال نبيند كه شير در شب مي گريد و تنهايي .

و باز براي اينكه ناله او به گوش هيچ فهم پليدي و هيچ نگاه آلودهايي نيالايد سر در حلقوم چاه فرو مي كند و مي گريد .

اين گريه از چيست ؟

افسوس كه گريه او يك معما براي همه است زيرا حتي شيعيان او نمي دانند علي چرا مي گريد .

از اينكه خلافتش غصب شده ؟ از اينكه فدك از دست رفته ؟ از اينكه فلاني روي كار آمده ؟ از اينكه او از مقامش ...؟ از اينكه ...؟ از ...؟ واقعا" كه چندش آور است !

علي همانطور كه فلسفه ها مي گويند مينالد بخاطر اينكه انسانست و بخاطر اينكه تنها است. علي در طول تاريخ تنها انساني است كه در ابعاد مختلف و حتي متنا قضي كه در يك انسان جمع نمي شود قهرمان است : هم مثل يك گارگر ساده كه با دستش- پنجه اش و بازويش خاك را مي كند و در آن سرزمين سوزان بدون ابزار قناعت مي كند و هم مانند يك حكيم مي انديشد و هم مانند يك عاشق بزرگ و يك عارف بزرگ عشق مي ورزد . هم مانند يك سياستمدار رهبري مي كند و هم مانند يك معلم اخلاق مظهر و سر مشق فضائل انساني براي يك جامعه است . هم يك پدر است و هم يك دوست بسيار وفادار و هم يك همسر نمونه . چنين انساني و در چنين سطحي معلوم است كه در دنيا تنها است .

علي در ميان پيروان عاشقش هم تنها است ! در ميان امتش كه همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاريخش را به علي سپرده است تنها است . او را همچون يك قهرمان بزرگ يك معبود و يك اله مي پرستند اما نمي شناسندش و نمي دانند كه كيست دردش چيست حرفش چيست رنجش چيست و سكوتش چرا است ؟

درد علي دو گونه است : يك درد دردي است كه از زخم شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساس مي كند و درد ديگر دردي است مه او را تنها در نيمه شبهاي خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده ... و به ناله درآورده است . ما تنها بر دردي مي گرييم كه از شمشير ابن ملجم در فرقش احساس مي كند .

اما اين درد علي نيست . دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله آورده است " تنهايي " است كه ما آنرا نمي شناسيم !

بايد اين درد را بشناسيم نه آن درد را

كه علي درد شمسير را احساس نمي كند و... ما

درد علي را احساس نمي كنيم .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 19:15 توسط پیرمرد خنزر پنزری |


                                                       سلام

 

 

 

 

                                                                                                                   ... ای وای

                                                                                 کبوتر دیروز آواز کرکس سر داده بود       

                                                                                لبخند گل هویدا شد

                                                                      ابر بارید

                                                                                               و شاپرک باز هم پلک زد

                                                                                     ... من آمدم

 

                                                                                                               بدون سعی

                                                                                                 بدون تلاش

                                                                                     بدون اندیشه

                                                                            ...آمدم

 

                                                                                                      ترنم از ذهنم خشکید

                                                                                       و من کویر شدم

 

                                                                                 خاک شدم

                                                               آب از من گریزان

 

                                                                                     و شکنجه ی تاریخ در من تکرار شد

                                                                     آب از من گریزان

                                                                      ...من خاک شدم

 

                                                                                                    سیمای تو را خدا آفرید

                                                                                 ...آفرینش از ابتدا

                                                      تو خلقت دوباره ایی ،زیبا

 

                                                                                                                از تو تا من

                                                                                                    از من تا تو

                                                                                  فاصله ایی نیست

                                                               و من تو شدم،زیبا

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 22:35 توسط پیرمرد خنزر پنزری |


 

نه زمان وجود دارد و نه مکان ...

 

ولی فکرم مشغوله که چطور دوتا چیزی که وجود ندارند وجود همدیگه رو اثبات می کنن !!

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 1:47 توسط پیرمرد خنزر پنزری |


خدا .........

 

در زبان فارسی خدا از ترکیب "خود" و "آی" تشکیل شده است. برخی معتقدند به دلیل همین تعریف لغوی اساساً آنچه در فرهنگ ایران آن را خدا می‌دانند متفاوت با چیزی است که سایر فرهنگها آن را خدا می‌دانند. در این مورد دیدگاه کارل گوستاو یونگ جالب توجه است که یهوه (نام خدای یهودیان) را موجودی می داند که بکلی در تسلط ضمیر ناخودآگاه خویش است و قدرت مطلق و احاطه او بر تمام دنیا را به ناآگاهی او از خود نسبت می‌دهد که باعث می شود او هیچ گاه به مانعی در برابر خود برنخورد و ناتوانی برایش بی معنا باشد. از همین رهگذر حضور کیفیات متضاد (مانند ظلم و عدل ) در او توجیه می شود.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 19:23 توسط پیرمرد خنزر پنزری |


 

من گاهی فکر می کنم و فکر می کنم که فکر کردنم دردی از درد اندیشه می کاهد .چه دردیست درد اندیشیدن. وقتی باران می بارد وقتی شب میشود وقتی که من  من هستم فکر میکنم .من چیستم؟ من چیستم؟ من هیچ چیز نیستم مگر اندیشه ... من نمی توانم جرم یا ذره باشم من نمی توانم دست و پا و بدن باشم من نمی توانم هیچ چیزی باشم جز اندیشه ....من دستان سقراط را در دستم می فشارم و با صدایی بلندتر از رعد آسمان از حنجره ی دکارت این جمله را فریاد می زنم   " من می اندیشم پس هستم" .

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 17:15 توسط پیرمرد خنزر پنزری |


بعد از روزهای زیادی تصمیم گرفتم که شعر جدید ی بذارم ....

امیدوارم خوشتون بیاد و نظر بدین ....

 

 

در ابهام یک واژه ماندم

           کسی مرا می بخشد ؟

                 کسی هست که مرا ببخشد ؟

     قله ی کوه را ابر سفیدی گرفته است ...

  ـ پشت کوه جنگل سرسبزیست ـ

           پشت کوه جنگل سر سبزیست؟

                                 کوهی هست؟

یا اینکه انتظار واژه می سازد؟

یا اینکه بی چاره گی

               درماندگی

                  واژه می سازند؟...

 میگویند ستاره ها هم گریه می کنند

      اشک ابر را خودم دیدم.........

  شاهین تیز پرواز تو دیگر چرا گریه میکنی؟

      تو که از دشتها

                   جنگلها

                       از آن کوه مه گرفته هم عبور کردی...

  تو چرا؟

  .

  .

  .

  حقیقت تلخ است

           هیچ راه گریزی نیست

                           انسان محکوم ابدی به رنج

    آسمان برای من همه جا همین رنگ است...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 17:56 توسط پیرمرد خنزر پنزری |


با سلام به تمام دوستان...

   یک داستان کوتاه دیگه براتون میذارم ...

امید وارم لذت ببرید ... نظرتون رو هم بنویسید البته اگه دوست داشتین...

"اين هم سوميش" ... صداي سه تا دختر كه توي يه ماشين شاسي بلند مشكي نشته بودند بلند شد . ساعت پنج و نيم بعد از ظهر بود ولي ابرهايي كه توي آسمون جا خشك كرده بودند ساعت و بيشتر از اين نشون مي دادند . يك ابر خيلي بزرگ هم جلوي خورشيد رو گرفته بود ، شبيه يه راكت بود كه كناره هاش روشنتر از مركزش نشون مي داد .گام بعدي رو برداشت " چهار ، پنج ...هفت " سرش رو بالا گرفت به پشتش نگاه كرد ، يك خيابون بلند و ساكت با چند خونه ي ئيلايي قشنگ كه تقريبا" همشون داراي رنگ غالب نارنجي و سقفهاي قهوه اي بودند ، نرده هايي آهني سياهرنگ كه داراي نقش و نگارهاي مختلف بود محوطه ي ويلاها رو از خيابون جدا مي كرد .سنگفرش پياده رو قشنگ ومرتب و تقريبا" يكدست بود و تقريبا" هر ده متر يك درخت كاج ريشه هاش رو توي دل سنگفرش پياده رو جا كرده بود. " هشت ، نه، ... پانزده " عرق زيادي كرده بود ولي هنوز خيلي مونده بود تا شصت وپنج . "شانزده ، هفده ، ... " قدم سي ام رو كه برداشت تموم پيرهنش خيس عرق شده بود يك ركابي سفيد با يك نقش يك عقاب كه با نخ طلايي رنگي تزئين شده بود و يك شلوارك سياه كه زير جيب سمت چپش شماره هشتادو هشت نقش بسته بود. يك خانوم ميانسال به همراه يك دخترك پنج شش ساله با موهاي مشكي بلند و پيرهن صورتي رنگ از كنارش رد شدند و خسته نباشيد گفتند او هم نفس نفس زنان جواب داد " ممنون ". پلكهاي چشمش رو به هم نزديك كرد وبا چشمان باريك شده به ادامه راه نگاه كرد يك نفس عميق كشيد "سي و يك ، سي و دو ، ... پنجاه وپنج "صداي پارس سگ قهوه اي رنگي كه به همراه چند تا پسر بچه داشت از اونجا رد مي شد بلند شد وبا كشيده شدن قلاده بوسيله پسرك مو بور خيلي سريع ساكت شد ، از اونطرف خيابون دو تا دوچرخه سوار خيلي سريع رد شدند "پنجاه و شش ، پنجاه و هفت ،...واين هم آخريش شصت وپنج ". شصت و پنجمين قدم رو كه برداشت به يك تير چراغ برق رسيده بود،نگاهش رو صدو هشتاد درجه برگردوند و دوباره همين كار رو از سمت چپ انجام داد . ساعت هفت بعد از ظهر بودو حالا غروب خورشيد از كناره اون ابر بزرگ نمايان شده بود ، به سمت ويلچري كه كنار تير چراع برق بود ، رفت ،خودش رو روي اون ولو كرد ، قفلش رو باز كرد و بادستهاش دسته ي سياه ويلچر رو گرفت و حركت كرد .                                          

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 15:23 توسط پیرمرد خنزر پنزری |


به قول شکسپیر:

زندگی قصه ای است که دیوانه ایی روایتش می کند پر از خشم و خروش وهیچ معنایی ندارد.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 9:21 توسط پیرمرد خنزر پنزری |


با سلام دوباره خدمت دوستان عزیز ...

   یه مدته زدم تو کار داستان و رمان ( دو ماهی می شه ) به همین خاطر طبع ادبی ما هم از شعر به سمت داستان تغییر کرد (البته اگه طبع ادبی باشه )... خلاصه براتون یه داستان مینیمال که توی ماه اخیر نوشتم میذارم ...امیدوارم لذت ببرین ...

 

يك كت و دامن مشكي پوشيده بود موهاي سياهش هم خيلي قشنگ و مرتب روي شونه هاش قرارگرفته بودهيچ آرايشي نكرده بود ولي ... ولي بين همه مشخص بود ... گل رو روي تابوت انداختو اولين مشت خاك رو هم به تابوت فرد هديه داد ... فرد تموم زندگيش بود لا اقل توي اون لحظه فكر مي كرد كه خيلي دوسش داره ...يك سال بود كه با هم آشنا شده بودن و دو ماه پيش هم با هم ازدواج كرده بودند ، مراسم ازدواج توي يك كليساي قديمي در يك روز آفتابي و معمولي ساعت ده صبح انجام شده بود ، جمعيت زيادي نبودند  ، برادر فرد و برادر زنش و دوست سارا .رود خانه ي زلال هلينس كه با چمن محوطه ي كليساي سنت گنس هارموني خاصي رو زمزمه مي كرد همه چيز رو براي يك روز به ياد موندني و فقط به ياد موندني آماده مي كرد ." من شما دو نفر را زن و شوهر اعلام مي كنم " صداي ضعيف پدرژان با طنين عجيبي در گوش سارا تكرار مي شد .نگاهش به چشمان فرد گره خورد حدود پنج اينچ از سارا بلند تر بود ، كت و شلوار سياه با پيرهن سفيد رنگ و يك كروات زرد رنگ  اونو از هميشه خواستني تر كرده بود .دستهاي سارا روي موهاي كوتاه فرد كشيده شد و فرد سارا را در آغوش كشيد تا مهر تائيدي به زمزمه پدر بزند.اليكا اولين كسي بود كه به سارا تبريك گفت ، موهاي طلايي رنگش را بالاي سرش بافته بود كت و دامن كرم رنگ با حاشيه طلايي داشت با يك كفش پاشنه بلند كه به نظر مي رسيد راه رفتن با اون سخت بتشه ولي اليكا با مهارت خاصي قدم برمي داشت و خودش رو به سارا رسوند " مبارك باشه عزيزم "سپس لبهايش رو كه با دقت خاص قرمز كرده بود به صورت سفيد سارا چسباند بعد از چند ثانيه هر دو زدند زير خنده و به هم چشمك انداختن . مايك و ژوزفين هم با متانت و متشخصانه به آن دو تبريك گفتند . مايك شباهت زيادي به فرد نداشت ، سه سال ازش بزرگتر بود موهاي زرد رنگ داشت ، كمي كوتاه قد تر بود و با ژوزفين تناسب خاصي داشت طوري كه همه فكر مي كردند كه اين دوتا برادر خواهر هستند .دسته اي از كبوتر هاي سفيد با بلند شدن صداي سوت قطار لندن_ ليدز به هوا برخاستند . نگاه فرد به كاجهاي بلند اطراف كليسا افتادكه سعي مي كردند جلوي اشعه هاي تيز آفتاب را بگيرند ولي خورشيد با سماجت خاصي از هر روزنه اي نفوذ مي كرد تا زمزمه ي زنگي را براي زمين فرياد بزند." كاش مي شد مثله خورشيد بود".                                                                                                         

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:29 توسط پیرمرد خنزر پنزری |


 تابوت

شب را به سیاهی پیوند می زنم

                             عشق را با تباهی ... 

زمان را از زمین می نگرم !

 گذشت را به خاطرات می سپارم        خودم را به خاطره

     دلم می گیرد از انتخاب غروب

                          ولی چاره چیست در تار عنکبوت...

تلافی  سقوط   با طاعون

هراز چند گاهی مرا می آزرند دیگران 

 اتلاف می شوم در اعتنا

          قانون مرا می طلبدچون تابوت

                           ولی چاره چیست در تار عنکبوت ...

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:14 توسط پیرمرد خنزر پنزری |